دكتر عقيقى بخشايشي

1602

چهارده نور پاك ( فارسي )

مىكند كه گويد : " پدرم در دربار عباسى دبيرى مىكرد ، چنين تعريف نمود : روزى در سامراء از محلهء " باب الحصى " عبور مىكردم كه پزشك مخصوص خليفه آقاى " يزداد " را كه از شاگردان بختيشوع بود ، ملاقات كردم . او از خانهء موسى فرزند بغا از فرماندهان لشكر متوكل ، برمىگشت با او همراه شديم در بين راه ، تا ديوار منزل امام هادى ( عليه السلام ) پديدار گشت : به من گفت ، آيا اين ديوار را مىبينى ؟ و صاحب آن خانه را مىشناسى ؟ و آشنائى دارى كه صاحب آن كى باشد ؟ گفتم صاحب آن ، آن جوان علوى حجازى است كه تازه وارد سامراء شده است . - خوب چه كاره است ؟ - اگر مخلوقى باشد كه از غيب خبر دهد ، اوست . - چه طور ؟ او تعريف نمود : " من قصهء عجيبى برايت نقل مىكنم كه تاكنون چنان قصه اى نشنيده اى ولى خدا را ضامن مىگيرم كه آن را به كسى نگوئى . چون در آن صورت به گوش خليفه مىرسد و مىدانى كه من پزشك او هستم و زندگى و معيشت من ، از راه طبابت او تأمين مىگردد . من متعهد گرديدم كه اين داستان را با كسى در ميان نگذازم و مطمئن ساختم كه تو يك فرد مسيحى هستى . اگر كسى از قول تو دربارهء اين خاندان ، چيزى نقل نمايد چندان مورد تهمت واقع نمى شوى . خليفه او را از مدينه به سامرا آورده است تا مردم به سوى او جلب نشوند ، و در كنترل خود باشد تا مبادا خلافت و حكومت از چنگ خاندان عباسى بيرون رود . سپس ادامه داد و گفت : من چندى پيش او را ديدم كه با چهرهء تيره ، روى يك اسب سياه رنگ ، نشسته و لباسهاى مشكى پوشيده و عمامهء مشكى رنگ ، به سر بسته است ، تا او را ديدم به عنوان احترام ايستادم ولى در دل خود مىگفتم ( و قسم به حق مسيح كه با كسى در ميان ننهاده باشم ) لباسهاى مشكى ، اسب مشكى ، مردى سياه چهره اندر سياه ، منظره جالبى است .